عشق
به همان گونه عشق بدون معرفت
و معرفت بدون عمل
هیچ ارزشی ندارد....
وبلاگی است برای معرفی آثار و افکار شریعتی
به همان گونه عشق بدون معرفت
و معرفت بدون عمل
هیچ ارزشی ندارد....
گوش هایم را کر می کنم
پاهایم را می شکنم
انگشتانم را بندبند می برم
سینه ام را می شکافم
قلبم را می کشم
حتی زبانم را می برم
ولبم را می دوزم
اما قلمم را به بیگانه نمی دهم
خدایا: به مذهبی ها بفهمان كه : آدم از خاك است، بگو كه: یك پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می كند كه یك پدیدهء غیبی،... در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد ...كه در آخرتو مذهب اگر پیش از مرگ بكار نیاید، پس از مرگ به هیچ كار نخواهد آمد
خدایا: به جامعه ام بیاموز كه تنها راه بسوی تو، از زمین می گذرد، اما به من بیراهه ای میانبر را نشان بده............
اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم ببارد، تو مهربان و جاودان آسیب نا پذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی
یکی از عواملی که انسان را در جامعه اش تنها می گذارد بیگانه بودن او است با آنچه که مردم همه میشناسند....تشنه ماندن او است در کنار جویبار هائی که مردم از آن میاشامند و لذت میبرند.... گرسنه ماندن اوست بر سر سفره ای که همه خوب میخورند و سیر میشوند.....روح به میزانی که تکامل میابد و به انسان متعالی ای که قرآن از آن بنام قصه آدم یاد میکند میرسد تنهاتر میشود
چه کسی تنها نیست؟؟؟؟
کسی که با همه یعنی در سطح همه است....کسی که رنگ زمان بخود میگیرد...رنگ همه را بخود میگیرد و با همگان تفاهم دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود بهر شکلش و هر بعدش منطبق است....
در زندان پاریس بودم،بچه ام در بیمارستان بستری بود،بچه یک دانه ام
بود،در آن غربت اومایه ی انس و گرمی و حیاتم شده بود.هر چند روز
یکبار به چه هول و هراس و اشکال و گرفتاری و سختی خودم را
میرساندم به بیمارستان و به عیادتش میرفتم؛چه احتیاجی به
این عیادت داشتیم؛بچه ام مریض بود و در یک شهر غریب،توی یک
بیمارستان رسمی دولتی بستری بود،با زبان هیچکس آشنا نبود،دکترها
و پرستارانش او را نمی شناختند؛یک بیمار غریب بی کسی و بیگانه
چگونه می توانست انس بگیرد؟راه پنهانی پیدا کرده بودم و به کمک
یکی از اقوامم می توانستم هفته ای یک دو بار ، گاه هر شب پیشش
بروم ،خودم را به تختش برسانم و پیشش بنشینم،با هم درد دل کنیم،
حرف بزنیم،گریه کنیم،هم را تسلی دهیم. دست های کوچکش را
توی دستم میگذاشتم و حرف میزدم و آرامش میکردم.به او میفهماندم
که بیماری غربت است،زندگی سخت است اما بچه جان منی، تنها
نیستی،من هستم،درست است که محبوسم اما به هر حال،فکر بکن
که در این شهر،در این مملکت بیگانه پدری داری،بزرگتری داری،کسی
هست که اگر کاری از دستش ساخته نیست لااقل دلش پیش توست،
به یاد توست،باز هم خودش چیزی است رنج بی کسی و غربت را
کاهش می دهد ... اما
یه روز که خیلی حالش بد بود،تب شدیدی کرده بودحرف بدی زد که در
همه ی عمرم بدان سختی و تلخی تصور هم نمی کردم،شبیه به آن را
هم دشمنان من به من نزده بودند،خیلی در من اثر کرد.....
گفت تو که برای من ،برای دیدن من نیست که اینجا می آیی و با من
حرف میزنی،برای این است که به این بهانه خودت از زندان بیایی
بیرون،چند ساعتی را ،شبی را در هوای آزاد باشی،شهر و رهایی
و آزادی را حس کنی،بیمارستان را ببینی!!
چه حالی پیدا کردم!خدایا! هیچ چیز هم نمی توانستم بگویم..حتی
غصه هم جرأت نداشتم بخورم ،چون بچه ام حالش بد بود،نباید او را
ناراحت می کردم...!آخ!نمی دانستم اجبار در رنجی را احساس نکردن
این همه سخت است سخت تر از هر رنجی در عالم سخت تر از
ننویسندگی؛غصه نخوردم،هر روز هم به عیادتش می روم اما نمیدانم
چرا زبانم نمی آید حرف بزنم.
محبت پدری را ببین،دلم نمی آید که از او عصبانی باشم،چه رنجی
می برم که از حرفش آزرده نباشم. چه حالت عجیب و دشواری است!
امشب باز پریشانی تازه ای دارم ،هیچ کس با چنین حالی آشنا نیست،
حتی غم ما و رنج هایه هم خاص خودم است ،یک جور دیگری است.
چرا این جور؟!
تشیع شناخت است و محبت تشیع جهل است و محبت
تشیع سنت است تشیع بدعت است
تشیع وحدت است تشیع تفرقه است
تشیع رسم است تشیع اسم است
تشیع پیروی است تشیع ستایش
تشیع مسئولیت است تشیع تعطیل همه مسئولیت ها
تشیع آزادی است تشیع عبودیت
تشیع انقلاب کربلا است تشیع فاجعه کربلا
تشیع توسل برای تکامل تشیع توسل برای تقلب
تشیع توحید است تشیع شرک
تشیع اختیار است تشیع جبر است
تشیع یاری حسین است تشیع گریه بر حسین
وبالاخره
تشیع علوی تشیع"نه"است
تشیع صفوی تشیع"آری"است
اصالت قرآنی بر اصالت مفاتیح الجنان
سیره رسول و ائمه بر منابع ذکر مصیبت
اصالت شخص پیغمبر امام وسیله ای برای نفی پیغمبر
شناختن محبت بدون شناختن
اصالت شخص اصالت قبر(مجهول بودن شخص)
امام شناسی امام پرستی
علم اسلام اصالت تقدس و روحانی منهای علم
مکه مشهد
(مشهد قم نجف برای شناخت درست مکه) (برای مطرود بودن مکه)
کربلا کربلا اما کربلای ضد کربلا
(برای نفی حسین خود حسین)
یک درد دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس میکند...ودرد دیگر دردیست که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده...وبناله در آورده است...
ما تنها بردردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند...
اما این درد علی نیست.....
دردی که چنان روح بزرگی را بناله آورده است تنهایی است که ما آنرا نمیشناسیم!!!
باید این درد را بشناسیم...نه آن درد را......
که علی درد شمشیر را احساس نمیکند....
و..........ما..........
دردعلی را احساس نمی کنیم
و پرشکوه تر از ابوذر و مقداد.....به نام ابوسفیان خودش را نشان می دهد و این دو تا شیعه در طول تاریخ همواره در کنار هم به اشکال مختلف در انواع مختلف با پوششها و رنگهای مختلف وجود داشته اندبنابر این شیعه علی بودن یک اسم کلی است که تکلیف آدم را معلوم نمی کند... کدام شیعه ی علی هستی....
ابوذری یا ابوسفیانی؟؟؟؟
(کتاب اسلام دین تاریخ)
به من توفیق
تلاش در شکست
صبر در نومیدی
رفتن بی همراه
کار بی پاداش
فداکاری در سکوت
دین بی دنیا
عظمت بی نام
خدمت بی نان
ایمان بی ریا
خوبی بی نمود
عشق بی هوس
تنهایی در انبوه جمعیت
ودوست داشتن بدون آنکه دوست بداند
روزی کن!!
آمین...
می خواهم به این برادر روشنفکرم...خواهر روشنفکرم..تحصیلکرده مترقی منطقی بیزارشده از مذهب بگویم:خداوندی را که تو می گوئی واضع دینی است که بشریت را تخدیر کند و از مسئولیت شخصی بازبدارد و انسانها را وادار کند که نذر کنند و به او تملق بگویند خدای اسلام نیست.
توحید تنها یک نظریه ماوراطبیعی ایده آلیستی نیست تنها به این معنی که عقیده داشته باشیم خدا در هستی یکی است و بیشتر نیست....نیست.
توحید در عین حال یک جهان بینی است...یک بینش تاریخی ...واجتماعی و بشری است
زیربنای وحدت هستی...ووحدت نژادی و طبقاتی است...نفی کننده شرک قومی و فکری و گروهی و انسانی است!
خدای اسلام دوستدار "عزت"..."علم"..."جهاد"..."مسئولیت"..."اراده انسانی"...و"آزادی"و"ثروت"و"تمدن"و"تسلط انسان بر طبیعت"است...انسان امانتدار او است...حامل "روح او"..."جانشین او در زمین"و"مسجود همه فرشتگان او"است....
چون خدا خالق این جهان است و هستی تجلی او و نظام هستی تجلی اراده او است وچون جامعه براساس نظام و ناموس خلقت است جامعه درست و طبیعی ناچار باید براساس عدالت باشد...زندگی انسان تجلی اراده خاص خداوندی باید باشد که عادل است"پس خدا عادل است"باین معنی است که عدل یک جهان بینی است...باین معنی است که اگر جامعه براساس عدل نیست...جامعه بیمارگونه ضد شیعی و ضد مذهبی است...غیر طبیعی و انحرافی است و محکوم بزوال...ومخالف با نظام کائنات.این معنی عدل است خدا عادل است.یک بحث متافیزیکی و فلسفی و بی ارتباط با زندگی و جهان و بیگانه با ظلم و عدل جامعه بشری نیست...برعکس...خدا عادل است یعنی عدل یک صفت خدائی است...یعنی نظام عدل تنها نظام توحیدی و مذهبی است...یعنی عدل زیربنای وجود...طبیعت...جامعه و روابط انسانهاست...
پس می رودبه عقب رانده می شودواصلاوخودبخودقابلیت ماندن و استعمال ندارد..اگریک نسل آگاه و معتقدوآشنابا این محتوی که اسلام و مذهب است...این را احیاواستخراج نکند و در ظرفهای بیانی ارائی و علمی متناسب با زمان خودش..دیگر بار تجدید و مطرح نکند..ظرف ومظروف..هردو نابود می شوند
مثلااگربه همان منبر سه پله ای مسجد النبی و پیغمبر(ص)بسنده کنیم بعد از آنکه همه ی صداها..همه ی آوازهاوشعرها..وهمه ی موسیقی ها و سخنرانی ها..روی موج های بلند و کوتاه در سراسر دنیا پخش شد و منطقه ی وسیعی از کره ی زمین با رادیو و تلویزیون و مطبوعات و بلندگوها و فیلم ها..پوشش فکری گرفت...اگر عالیترین و نجات بخش ترین و با حقیقت ترین سخنان را هم بگوئیم...در محدوده تنگ مجلس خصوصی خواهد ماند و خواهد مرد..وبگوش دنیا نخواهد رسید
(....آنچه گفتی حقیقت است..راست می گویی..خوب تحلیل کردی..ونظریه ات کاملا نظریه اسلام است.اما....مصلحت نیست)!!!!!!!!!!!!!!!!!
تشیع مصلحت..تشیع صفوی است ودر برابرش تشیع علوی که تشیع حقیقت است.
![[تصویر : sal86_poran2.jpg]](http://talar.shandel.org/photo/sal86_poran2.jpg)
![[تصویر : sal86_ahmadzadeh1.jpg]](http://talar.shandel.org/photo/sal86_ahmadzadeh1.jpg)

روزگار پیش از انقلا ب و در جریان مبارزات مردم علیه رژیم شاه، افراد بزرگ و موثری درگذشتند که مرگشان در هاله ای از ابهام قرار گرفت و روایت های متفاوتی از فوت آنها وجود داشت. این افراد همه در یک چیز اشتراک داشتند و آن مخالفت با رژیم پهلوی بود اما محل و شیوه مرگشان – همچنان که محل و شیوه زندگی شان – با هم تفاوت های بسیاری داشت. رژیم مرگ همه این افراد را مرگ طبیعی می دانست و مردم مبارز آنها را شهید می دانستند.
تجربه های انقلابی و فکری و اصلاحی نشان داده است که در جامعهای فاسد که هر نوع فسادی در عمق جان و استخوانش ریشه کرده است و همه ی روشنفکران ظاهربین از آینده ملت و سرزمین ناامید بوده اند ناگهان با یک جوشش اعتقادی و فکری آگاهانه همه پلیدی ها پاک شده است و مردم همه از لباسهای چرکین در آمده اند...
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم
که سالها به اجبار خواهیم خفت ..
بخوان...بخوان...بخوان
ومن خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم
بازدر ماندم
خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم که
فاطمه دختر محمد است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است
باز دیدم که فاطمه نیست
نه اینها همه هست واین همه فاطمه نیست
فاطمه فاطمه است
گوش هایم را کر می کنم
پاهایم را می شکنم
انگشتانم را بندبند می برم
سینه ام را می شکافم
قلبم را می کشم
حتی زبانم را می برم
ولبم را می دوزم
اما قلمم را به بیگانه نمی دهم
تا زمانی که استقلال فرهنگی نداشته باشیم نمیتوانیم به استقلال سیاسی یا اقتصادی و غیره ...برسیم